مهتاب
 

دختری خوابیده در مهتاب،

چون گل نیلوفری بر آب.

خواب می بیند.

خواب می بیند که بیمارست دلدارش.

وین سیه رویا،شکیب از چشم بیمارش

باز می چیند.

 

می نشیند خسته دل در دامن مهتاب:

چون شکسته بادبان زورقی بر آب.

می کند اندیشه با خود:

                              از چه رو کوشیدم به آزارش؟

وزپشیمانی،سرشکی گرم

می درخشد در نگاه چشم بیدارش.

 

روز دیگر،

   باز چون دلداده می ماند به راه او،

روی می تابد ز دیدارش،

می گریزد از نگاه او.

باز می کوشد به آزارش...

/ 2 نظر / 17 بازدید
تینا

با حال بود[قلب][قلب][قلب]