حتما بخونید...

اونوقت با خودش کنار اومد و سعی کـــرد سام رو با تمام خاطراتــش فراموش کنه … هر چند هر

روز هـــزاران بار مرگ سام خائن رو از خدا آرزو میکرد … ولی خیلی زود به زندگی عادیش برگشت …

 

ســـه سال گذشت و یه روز بـــطور اتفاقی تو فرودگاه یکی از هم دانشگاهــیاش رو دید … خواست

از کنارش بی اعتنا بگذره اما نشد … دوستش خیلی این پا اون پا کرد انگار میخواســت مطلب مهمی

رو بگه ولی نمی تونست … بلاخره گفت : سام درست ۶ماه بعد از اینکه از هم جدا شدید مرد …

 

باورش نشد مونده بود چه عکس العملی از خودش نشون بده تمام خاطرات خوشش یه لحظه جلوی

چشمش اومد … اما سریع خودش رو جمع جور کرد و زیر لب گفت :عاقبت خائن همینه … واز دوستش

که اونو با تعجب نــگاه مــیکرد با سرعت جدا شد …

 

اون شب کلی فکر کرد و با خودش کلنجار رفت تا تونســت خودش رو قانع کنه برگشتن به اونجا فقط

به این خاطره که لوازم شخصیش رو پس بگیره و قصدش دیدن رقیب عشقیـش و کسی که سام رو

از اون جدا کرده بود نیست سوالی که توی این ســـه سال همیشه آزارش داده بود … آخر شب به خونه قدیمیشون رسید …

 

باغچه قشنگشون خالی از هر گل وگیاهی بود چراغ ها بجز چراغ در ورودی خاموش بودند … در زد

هزار بار این صحنه رو تمرین کرده بود و خودش رو آماده کرده بود تا با اون رقیب چطوری برخورد بکنه …

قلبش تند تند میزد … دنیایی ازخاطرات بهش هجوم اوردن کاشکی نیومده بود …

 

ولی به خودش جراتی داد … بازم زنگ زد اماکسی در رو باز نکرد …

 

پسر کوچولویی از اون ور خیابون داد زد : هی خانوم اونجا دیگه کسی زندگی نمیکه …

 

نفس عمیقی کشید.فکر خنده داری به نظرش رسید کلیدش همراش بود …

 

کلیداش رو درآورد وتو جا کلیدی چرخوند … در کمال ناباوری در باز شد … همه جا تقریبا تاریک بود

و فقط نور ورودی کمی خونه رو روشن کرده بود دلشوره داشت نمیدونست چی رو اونجا خواهد دید

… کلید برق رو زد …

 

باورش نمــیشد همه چی دست نخورده سر جاش بود … عکس های ازدواجشون ، مسافرت ماه

عسلشون خلاصه همه عکسا به دیوارها بودند و خونه تمیز بود… با سرعت بطرف اتاق خوابشون رفت

تا ببینه وسایلش هنوز هست یا نه دلش میخواست سریع اونجا رو ترک کنه …

 

چشمش به اتاق خوابش که افتاد دیگه داشت دیوانه میشد …

 

درست مثل روز اول … کمد لباسهاش رو باز کرد تمام لباسهاش و وسایل شخصیش مرتب

سر جاشون بود … ناخوداگاه رفت سراغ لوازم سام … کشو رو کشید و شروع کرد به نگاه کردن

از هر کدوم از اونا خاطره ای داشت …

 

حالش خوب نبود یه احساسی داشت خفش میکرد ناگهان چشمش به یک کلاه گیس با موهای

مش شده که ته کشو قایمش کرده بودند افتاد با تعجب برداشتش کمد رو بهم ریخت نمیدونست

دنبال چی باید بگرده فقط شروع کرد به گشتن … چند عطر زنانه و یک گوشی موبایل ناشناس،

روشنش کرد شماره اش رو خوب میشناخت شماره غریبه ای بود که برای سام پیام عاشقانه

میفرستاد بود … گـیج شده بود رشته های موی بلوند رود لباس سام ، بوی عطرهای زنانه ای

که از لباس سام به مشام میرسید ، و پیامهای ارسال شده همه اونجا بودند … نمی فهمید.

این چه بازی بود.خدایا کمکم کن … بلاخره پیداش کرد دفترچه خاطراتشون …

 

برش داشت بازش کرد … خط سام رو خوب میشناخت … با اون خط قشنگش نوشته بود :

از امروز تنها خودم تو دفتر خواهم نوشت تنهای تنها … بلاخره جواب آزمایشاتم اومد و دکتر گفت

داروها جواب ندادن … بیماریت خیلی پیشرفت کرده سام،متاسفم .

 

آه خدایا واسه خودم غمی ندارم اما ماریای نازنینم … چه طوری آماده اش کنم،چطوری…

اون بدون من خواهد مرد و این برای من از تحمل بیماری ومرگ هم سختره …

 

ماریا بقیه خطها رو نمیدید خدایا بازم یه کابوس دیگه … آخرین صفحه رو باز کرد …

اوه خدایای من این صفحه رو برای من نوشته : ماریا مهربانم سلام. امیدوارم هیچوقت این دفتر

رو پیدا نکرده باشی و اونو نخونده باشی اما اگر الان داری اونو میخونی یعنی دست من رو شده …

منو ببخش میدونستم قلب مهربونت تحمل مرگ منو نخواهد داشت … پس کاری کردم تا خودت

با تنفر منو ترک کنی … این طوری بــهتر بود چون اگــر خبر مرگم رو میشنیدی زیاد غصه نمیخوردی

… اینو بــدون تو تنهای عشق من در هر دو دنیا هستی و خواهی بود … سعی کن خــوب زندگی

کنی غصه منو هم نــخور اینجا منتظرت خواهم موند … عاشقانه و قول میدم هیچوقت دیگه ترکت نکنم …

 

بخاطر حقه ای که بهت زدم هم منو ببخش … اونی که عاشقانه دوستت داره سام … راستی

به یکی از دوستام سپردم مواظب باشه چراغ ورودی در خونمون همیشه روشن بمونه که اگه یه

روزی برگشتی همه جا تاریک نباشه … سام تو …

 

ماریا برگشت و به عکس سام روی دیوار نگاه کرد و در حالی که چشمانش پر از اشک بود

گفت سام منو ببخش …

 

بخاطر اینکه توی سخت ترین لحظات تنها گذاشتمت منو ببخش … چشمای سام هنوز توی

عکس میدرخشید و به اون میخندید …

/ 15 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
rita

سلام دوست عزیز !من هم یکی از طرفداران شاهرخ استخری هستم!!این ادرس مصاحبه ی پندار اکبری با شاهرخ استخری هستش شاهرخ توی این مصاحبه ادرس وبلاگ رسمی ش و گفته که هر روز هزاران بازدید داره و نظرات به موقع زیر نظر مدیر وبلاگ تایید میشه و همه ی برنامه های این هنرمند اعلام میشه حتتما سر بزن و تا اخرش گوش کن!!!این مصاحبه ی صوتی به مناسبت تولد شاهرخ عزیز در 14 مهرماه منتشر شد تا همه متوجه بشن وبلاگ رسمی دقیقا کدوم وبلاگه!!!http://s1.picofile.com/file/7546199458/_004_final_mosahebe.mp3.html ادرس وبلاگ رسمی: http://fans-of-shahrokh.blogfa.com/

m.sh

خیلی زیبا بود[ناراحت][گل]

faezeh

سلام عزیزم وب قشنگی داری ،متن عاشقانه ای بود. بهم سر بزن اگه با تبادل ینک موافق بودی بهم خبر بده و منو با اسم دلتنگتم بلینک.

vida

slam vebe besiar zibayi dari khoshal misham be manam sar bezani

رها

حوصلم نكشيد بخونمش[نیشخند]وبلاگت بيست بيسته ....................................................

elham

باسیــگار کشـیدن کـسی ... مـــرد نشد... ولــــی با نامـردی خیـــلی ها سیــــگاری شـدنـد... آپم

مهلا

خیلی این قصه قشنگ بود تااخرش خوندم واقعا باحال بود

واقعا خیلی عالی بود اصلا ترکوندین[گریه][گریه][گریه][ناراحت]

rita

واقعا خیلی عالی بود اصلا ترکوندین[گریه][گریه][گریه][ناراحت]