عشق

 

 

وچنان عشقی به دریا داشتم

 که با اولین نگاهم به تو

غرق شده خودم را غریبانه دیدم

اما تو...تو که بودی؟

سایه؟یا یک رویای نا پایدار

که دریا را دوست داشتی

فقط به یک نگاه و یک خاطره

من بدون نجات غریق

بی پروا خودم را به آب زدم

که شاید عشق را به تو بیاموزم

تو عشق را نیاموختی!

ومن غرق شدم

و تو ماندی و خاطره شناگری

که عاشق دریا بود

اما شنا نمیدانست.

 

 داستان عاشقانه

دختری بود
نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را
دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن
باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس **** گاه تو خواهم
شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود
چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه
ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر
بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و
با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود
بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟
»
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او
نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در
حالی که از او دور می شد گفت
«
پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

 

 

 

/ 1 نظر / 12 بازدید

va man mandam ba yek baghy ghor ghoroooooooo