ღ♥ღ♥ ღ ♥سایه بو ن عاشقی♥ ღ ♥ღ♥ღ

عاشقونه و غم انگیز...

http://s4.picofile.com/file/7762960428/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%BE_%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7_%D9%88_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87.mp4.html

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٤ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط ♫✘ღ❤zahra❤ღ✘♫| نظرات ()

داستان غمگین وعاشقانه"سام وماریا"گریهگریهگریه

هــر کی میخواست یه زندگی عاشقانه و زیبا رو مثال بزنه بدون اختیار زندگی سام و ماریا رو به یاد
 می آورد یه زندگی پر از مهر و محبت …. تو دانشــگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن ، سلیقه های مشترکی داشتن ، هر دو زیبا و باهــوش و عاشق صــداقت و پاکی و یکرنگی بودن … خیلی زود
زندگیشون رو توی کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا آخرین لحظه عمرشون در کنار هم بمونن
همراه با شادی دوستان و خانواده هاشون آغاز کردن … همه چیزشون رویایی بـــود و با هم قرار
گذاشتن بودن یک دفترچه خاطرات مشترک داشته باشن تا وقتی پیر شدن اونا رو برای نوه هاشون
بخونن و با یاد آوری خاطرات خوش هیچوقت لحظه های زیبای با هــم بودن رو از یاد نبرن … واسه همین
قبل از خواب همه چی رو توش مینوشتن … با اینکه پنج سال از زندگیشون میگذشت هنوزم واسه
دیدار هم بی تابی میکردند … وقتی همدیگه رو تو آغوش میگرفتند دلهاشون تند تند میزد و صورتشون
قرمز قرمــز میشدو تمام تنشون رو یه گرمای وصف نشدنی آسمونی فرا میگرفت …
 
همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه سام اون روز دیرتر از همیشه به خونه اومد، گرفته بود و دل و
دماغی نداشت . ماریا این رو به حساب گرفتارهای کاریش گذاشت،اما فردا و فرداهای دیگه هم
این قضیه تکرار شـــد. وقت هایی که دیر میکرد ماریا ده ها بار تلفن مــیزد اما سام در دسترس نبود
و وقتی هم که به خونه برمیگشت جوابی برای سوالات ماریا که کجا بودی ؟ و چرا دیر کردی ؟ نداشت …

برای ماریا عــجیب بود، باورش نمیشد زندگی قشنـــگش گرفتار طوفان شده باشه …

 

بدتر از همــه اینکه از دفترچه خاطراتشون هم دیگه خبری نبود … تا اینکه تصمیم گرفت سام رو

تحت نظر بگیره اولین جرقه های شک کردنش با پیدا شدن چند موی مش

شده رو کت سام

شکل گرفت بعد هم که لباسهاشو بیشتر کنترل کرد بـــوی عطر زنانه شک اونو بـیشتر از پیش کرد ….

 

نه این غیر ممکن بود، اما با دیدن چندین اس ام اس عاشقانه با یک شماره ناشناس در تلفن

سام همه چی مشخص شد …. سام عزیزش به اون و عشقشون خیانت کرده بود حالا علت

تمام سردی ها و بی اعتنایی ها و دوری های سام رو فهمیده بود … دنیا رو سرش خراب شد توی

یک لحظـــه تمام قصر عشقش فرو ریخت و جای اونو کینه نفرت پر کرد

 

مرد آرزوهاش به دیوی وحشتناک تبدیل شده بود …اون شب سام در مقابل تمام گریه ها و

فریادهای ماریا فقط سکوت کرد … کار از کار گذشته بود … صبح ماریا چمدونش رو جمع کرد و با دلی

پر از نفرت سام رو ترک کرد و با اولین پرواز به شهر خودش برگشت … روزهای اول منتظر یک معجزه بود ،

شاید اینا همش خواب بود … اما نبود …. همه چی تموم شده بود .

باقی در ادامه مطلب....

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٧ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط ♫✘ღ❤zahra❤ღ✘♫| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین